شهید دانا
پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧
کرامتی ازحاج عیسی بیابانکی (ره)قسمت دوم ... نظرات() 

باسلام به علاقه مندان به سرگذشت بزرگان

وقتی بیدارشدم وبرصورتم عرق نشسته بود ازجا بلندشدم والدینم رادیدم درحال نماز هستند .مقداری دررختخوابم نشستم وهمینطور مات ومبهوت بودم خدایا ما قراربود امروزبرویم ونبش قبرکنیم با این خواب ظاهرا همه چیز روشن شد .مرحومه مادرم وقتی مرا آشفته دید فرمود نکند خواب بد دیدی که اینچنین عرق برصورتت نشسته چیزی نگفتم ولی درفکر بودم بلندشدم نمازراخواندم وبعد تلاوت آیاتی ازقرآن ولی شدیدا خواب مراتحت تاثیر قرارداده بود.مادرکنجکاوی نمود وفرمود بالاخره نگفتی چه خوابی دیدی .موضوع را دقیقا برایش شرح دادم ایشان فرمود خداموهبت کرده واطلاعاتی که می خواستی بشما داده .ایشان با این اوصاف قطعا ازبزرگان است وبدنش سالم ونباید سنگ لحد رابردارید .علاوه برآن ازدفتر مقام رهبری هم کسب تکلیف کردم گفتند تاسنگ لحد رابردارید ولی سنگهای لحد رابرندارید واینکار حرام است .بعدازظهربود که باعزیزانی که نام بردم جمع شدیم وخاک برداری قبررا شروع ویک کیسه سیمان وماسه آماده کردیم وملاتی مهیاشد همهبااشتیاق اینکارراباسرعت انجام می دادند.تارسیدیم به سنگهای لحد وهمینکه خواستند سنگ رابردارند گفتم دست نگهدارید وجریان خواب وکسب تکلیف را نقل کردم .قدری پافشاری کردندگفتم من رفتم مسئولیت شرعی آن بپای خودتان .گفتندباشد سنگ رابرنمی داریم فلذا قبررا با ملات سیمان درست کردیم وروی آن را با آجر آماده کردیم .البته برای صحت این موضوع باآقای صمد کاشف گفتگو شد که برود ماهان کرمان وازخانقاه دراویش وازبزرگان آنها بپرسد ظاهرا رفته بود ولی سرنخی پیدانکرده بود خداروحش راشادکند.ضمنا کرامت ایشان رادربخش بعدی نقل خواهم کرد. خشنودی قلب مقدس امام زمان صلوات