شهید دانا
شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٧
زندگینامه شهید محمدحسین دانا قسمت ششم ... نظرات() 

بنام حی توانا
شهید محمد حسین پس ازاعزام به جبهه فقط دونامه برای ما فرستاد.با نزدیک شدن به سال تحصیلی جدید حقیر نگران ثبت نام ایشان بودم درپاسخ نامه دوم نوشتم که هنرستان پیام داده که محمدحسین بیاید سریعتر ثبت نام کند ولی پاسخی به نامه داده نشد ودرنهم ودهم مهرماه ۶۱که عملیات رمضان بارمز یا مسلم بن عقیل درغرب ایران عزیزوبلندیهای مندلی شروع شد گزارشات ضد ونقیضی ازگردان سلمان می رسید که حاکی ازآن بود که این گردان دربمباران دشمن کاملا ازبین رفته .دراوایل مهر که ازنامه های شهید خبری نشد مابرادران نامه سومی نوشتیم وگله مند شدیم که چرا جواب نامه رانمی دهید .اما دراواخر مهرماه ناگهان پست چی دونامه ای که مافرستاده بودیم عودت دادوروی پاکت نوشته شده بود که رزمنده مورد نظر شناخته نشد .اینجا بود دوبرادرم حاجی فیض ا..وحاج محمد تصمیم گرفتندسری به منطقه بزنند .دررفتنشان به منطقه مرا هم خبر ندادند چون درس می خواندم ولی با رفتن چند نوبت برادرم حاج محمد درجبهه جهت پیداکردن ایشان بعداز۴۵روز ایشان با ساک وسایل ایشان برگشت واز اسارت ایشان طبق شنیده های خود خبر داد .وقتی به وصیت نامه ایشان نگاه کردیم موضوع خداحافظی نکردن خود باوالدین را دررابطه باخوابی که قبل ازجبهه رفتن دیده بود وآن رامکتوب نموده ودریکی ازدفاتر خود گذاشته بود روشن نمود .قضیه خواب ایشان رادرقسمت بعدی به حول وقوه پروردگار عالم نقل خواهم نمود ودرقسنت بعدی هم متن وصیت نامه را .خداارواح شهیدان رابا حضرت سیدالشهداء محشور گرداند. برای سلمتی امام زمان صلوات .