شهید دانا
یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٧
زندگینامه شهید محمدحسین دانا قسمت هفتم ... نظرات() 

بسم رب الشهداء والصدیقین
باسلام به علاقه مندان زندگینامه شهداء حقیر درقسمت ششم موضوع خواب دیدن شهید را خاطرنشان ساختم که درقسمت بعدی بنویسم .اینک متن نامه شهید دررابطه باخواب موردنظر
بسم الله الرحمن الرحیم    برادران : خوابی دردوهفته قبل ازرفتن به جبهه دیده ام که لازم میدانم بازگو نمایم
دعای کمیل بود آیه ا...شهیددکتر بهشتی برگزارکننده دعای کمیل درخیابانی حوالی آذری .خیابان درخت کوچک بسیارداشت وفضا تاریک .فقط درمحوری که دکتربهشتی نشسته بودند یک فانوس بود دکتر با چهره ای نورانی دعای کمیل می خواند.مردم زیادنبودند.ماهمراه باچند تن ازدوستان موقعی رسیدیم به انتهای خیابان رفتیم .دیدیم صدارسا نیست .من گفتم برویم دورفانوس  وقتی نزدیک شدیم دوستان خودمان ودرراس آنها دکتر بهشتی رادیدیم که دعا می خواندند.وقتی نشستیم دکترفرمودندبخوان دعارا درآن موقع بودکه دیدم یک سری پرونده درپهلوی دکتر مظلوم هست که دارند هرلحظه ای نگاهی به آن می کنند.من نگاه کردم دیدم پرونده موردنظر پرونده من است که مسئول انجمن اسلامیمان نوشته ودردست  دکتر بهشتی است .مرابه دفتر حزب به آیت الله دکتر بهشتی معرفی کردندتاباایشان همکاری کنم .دکتردرمرحله اول مراشناخت ومراپذیرفت بعد ازاتمام دعا مردم متفرق شدند.دیدم چندین پاسدارازفاصله های دوردارنداوضاع راکنترل می کنند.من پیاده ودرتاریکی دنبال دکتربهشتی راه افتادم ومی آمدم تااینکه بنظرم رسید درجایی مانندپمپ بنزین که بسیاروسیع بود ولی درواقع چندراه منشعب می شد ماوپاسداران ودکتر بهشتی بهم رسیدیم وهیچکس دیگر نبود .ازآنجا قراربود دکتر بهشتی باماشین خودشان بروند.پاسداران ناپدیدشدندمن سوارماشین دکتر شدم  دیدم جلودرب باغی ایستادوازماشین پیاده شدو واردباغی شد که درختان تنومندداشت .من جلودرب باغ توی ماشین بودم وداخل باغ نرفتم .به دکترگفتم راه سعادت رابرای من بگو .فرمودبیا داخل باغ وباهم درماشین به تومی گویم شایددر آن موقع کسی دکتر راصدازد وعجله داشت .فرمودنظر به احکام رساله واسلام .وداخل باغ  شد ودیدم چهره اش عوض شد ومانندسیدی باگیسوان بلند درماشینی دیگر نشست وآنگاه دیگراوراندیدم  ومن درماشین بودم که ازخواب بیدارشدم .والسلام .خداهمه شهیدان راباسالارشهیدان محشورگرداند.آمین یارب العالمین