جوان شرور‍‍‍

                                    بدان سان که با حال اندوهگین

بیفتاد مادر به روی زمین

جوان پاره سنگی گرفتی به دست

سرمادر بی نوا را شکست

پس آنگاه بگرفت جسمش به دوش

به صحرا کشیدش به جوش و خروش

تنش را که تاب و توانی نداشت

به بالای کوه بلندی گذاشت

که تا طعمه گرگ صحرا شود

مگر عیش و نوشش مهنا شود

چه می خواست برگردد آن تیره بخت

در آن حال مادر بنالید سخت

که ای کردگار حکیم بزرگ

جوانم نگرد گرفتار گرگ

خدایا زفرزند من دست گیر

که سالم از این کوه آید به زیر

مناجات او را چو موسی شنید

بسوی خدا ناله از دل کشید

که یارب مرا شورها در سراست

زمهری که در سینه مادر است

پسر در نهایت جفا میکند

ولی مادر او را، دعا میکند

ببین مهر مادر بود تا کجا

که مزد جفا را دهد با وفا

در آن لحظه آمد ندا ابر کلیم

به وحی از خدای غفور رحیم

که موسی از این مادر دل پریش

منم مهربان تر به مخلوق خویش

از این مادر و مهر او با پسر

بود لطف من با بشر بیشتر

ولی حیف کو خو ستایی کند

ندانسته از من جدایی کند

به این زشت کاریش از آن خوشم

که با تو به ای ناز او میکشم

اللهم عجل لولیک الفرج

قصیده ازاستاد میثم

/ 0 نظر / 26 بازدید